366 روز پيش يك شنبه بود هوا باروني و سرد بود ، ساعت 12:45 دقيقه تو از كلاس تعطيل شدي و من مثل هميشه به اين فكر بودم كه هر چي زودتر بعد از كلاست ببينمش و براي لحظاتي با هم باشيــــــــم اما اونروز نيومدي و من خيلي دل واپس شده بودم ، تا بعد از ظهرش كه اومدي رو خظ و ماجراهايه شومه زندگيم شروع به ورق خوردن كردن ، هنوز متن هايي كه به هم داريم رو همشون رو دارم ، همه ي مكالماتمون رو ، فرداي اون روز اومدي پاساژ و شروع شد نا مهروبنيات ، شروع شد بي مهريات ، شروع شد ... حالا از اون روز ها ها داره يك سال ميگذره ، يادمه 1يش خودم ميگفتم وااااااااي اگه من حتي يه روز فريدم رو نبينم ديوونه ميشم چه برسه مثلا يك سال از هم ديگه دور باشيم ،فكر كردن به اين موضوع داغونم ميكرد ، نميدونم تا حالا عاشق شدي كه بفهمي من چي ميگم يا نه
پارسال این روز ها واسم پر بود از خاطرات شیرینی که برای من تو این روز ها به معنای تمام زندگیم هسته . من و تو با هم بودیم . بعد از کلاس هر روز میدیدمت و چقدر با بودنت در کنارم شاد بودم . اما نمیدونم تو از درون چه احساساتی داشتی . یک شخص رو در نظر بگیر . اون شخص برای تو مثل زندگی میمونه . مثل روحت میمونه که اگه نباشه تو فقط یک جسم سرد و بیروح میمونی . حالا اگه اون شخص یا هر چیزی که بودنش به تو ارامش میده رو ازت بگیرن چه احساسی بهت دست میده . بعد رفتن تو من این احساساسات رو داشتم . البته تو که برات بودنم ارزشی نداشت . یه روزی به روزگاری همه ی عشق من این بود بشم همونی که تو میخوای اما فرصتم ندادی . یه روز میشه تنها بمونی . اون وقته قدرم رو بدونی . اما اون روز خیلی دیره کاش میشد این رو بدونی . بدون هیچ کی نمیتونی مثل من عاشقت بمونه .
دیگه واقعا خداحافظ . تا حالا برای اینکه برگردی امیدی داشتم . اما تو این 365 روزی که میگذره ازت هیچ خبری نشد . اره من هنوزم امیدی داشتم . پیش خودم میگفتم حتما فريده این وب رو باز میکنه و احساساساته من رو ميخونه ، میبینه ، و میفهمه من کینه ای نیستم . فریده تو باورم نداشتی . احساساساتم رو قبول نکردی . ترکم کردی و شکستیم . فریده من تو رو خواستمت . پرستیدمت . شکستم . من رو حلالم کن . من احساساتم تمامشون چيزي به جز حقيقت نبــــــــــــــــــــــود. دوست داشتنم واقعی بود . خواستنم حقیقت بود . اما میگم تو باورم نداشتی . من خیلی تغییر کردم . چه از لحاظ ظاهر چه از لحاظ روحی . باعث شدی بشم یه احسان دیگه . دیگه اون احسان احساساتی سابق نیستم ، ديگه اون احساني نيستم كه همه جا به همه كس احساساتش رو ميگفت ، ديگه اون احساني نيستم كه قلبش صاف و صادق بود ، ديگه اون احساني نيستم كه پر بود ار عشق و محبت ، ديگه اون احساني نيستم كه شب و روزش رو به عشق و دنيايه به تو رسيدن سپري ميكرد ، اره ، ديگه من اون احسان يك سال پيش نيستم ، الان يك سال ميشه كه تمام احساساتم مردن ، نيست و نابود شدن ، يك سال ميشه كه حلقه اي كه بهم دادي رو گذاشتم كنار ، ديگه موهام رو اونطور كه تو دوست داشتي درست نميكنم ، ديگه اون طور كه تو دوست داشتي لباس نميپوشـــــــم ، ديگه شب ها وقتي كه ميخوام بخوابــــم به تو فكر نميكنم ، ديگه شب هام رو به ياد تو سپري نميكنم ، اما هنوزم دلتنگم از عشقت . تو ثابت كردي كه پوچه تمام حرف هات ، تو هميشه به شك بودي كه من رو دوست داري يا نه ، اما من هرگز بهت شك نكردم و بهت وفادار موندم ، ديگه رفتم از خيالت ، ديگه نيا دنباله اين دل ساده ،...
تيك تيك اون ثانيه ها نميدوني براي من با چه عذابي گذشت ،نميتوني درك كني وسعت اين عذاب ها رو ، تا اين احساساته كشنده سر ادم نياد نميتونه ادم درك كنه ، فريده ديگه ميخوام بزارم برم ، ديگه واقعا خسته شدم ،حسابـــــــــــــي كم اوردم ، ديگه كشش ندارم ، يادته بهت گفتم اگه من رو دوست نداري ، اگه بذاري بري ديگه هيچوقت من رو نميبيني ، حالا هم همون طور شد ، من رو قولم وفادار موندم ، من عمل كردم به حرفم ، سعي كردم تو اين يك سال كه از رفتنت ميگذره باهات رو به رو نشـــــــــم اما تو خرداد ماه يك بار ديدمت خودت خوب ميدوني مكانش كجا بود .
به هر حال من وفادار موندم بهت نتيجش رو هم ديدم ، كار درست رو تو كردي كه پشت كردي به همه چيز و بيخيال من شدي ، الانم داري حالت رو ميكني ، زندگيت رو ميكني و ... ، اگه از بدي اي از جانب من ديدي من رو حلالم كن ، تو مدتي كه باهات بودم هميشه ي خدا سعي كردم هميشه شادت كنم از خودم به خاطرت هميشه گذشتم تا تورو شاد ببينم ، ميخوام اگه بدي اي از من ديدي ببخشيم ، ديگه فكر نميكنم حرفي واسه گفتن بين من و تو مونده باشه ، پس براي هميشه با اين وبلاگ كه پره از خاطرات تلح و شيرينه من و تو بود خداحافظي ميكنيم
یادته هر روز با هم بودیم . بعد از اینکه از مدرسه تعطیل میشدی میومدی پیشم . مثل امروز بود که اومده بودی پایین من حالم اصلا خوب نبود بعد ار ظهر همین روز میخواستم برم تهران و اخرین خداحافظیم رو ازت کردم ، همون روز دقیق یادمه که دلشوره ی عجیبی داشتم ، انگار که همین دیروز بود به خدا قشنگ همه چيز رو ثانيش به ثانيش یادمه . همون روز وقتی که ازت خداحافظی کردم بهم الهام شده بود که اخرین وداعه ، من و تو هر روز با هم بودیم تمام زندگیم تو بودی ، تمام عشق و امیده من تو بودی . خودتم خوب میدونی که من چقدر دوست داشتم ، چقدر عاشقت بودم ، چقدر دوست داشتم که تو فقط ماله من بشی ، فقطه فقط مال من ، اما همه چیز به بدترین شکل ممکن از طرف تو تموم شد ، خیلی بد هم تموم شد خیلی بد فریده ، باورم نمیشه داره حدود یک سال از اون روز هایه شوم و تلخ که برای من هم یک ثانیش یک روز میگذشت میگذره . امید وارم که تو شاد باشی و عذاب وجدان نداشته باشی ، کم کم دارم میفهمم ، داره باورم ميشه که عشقی که تو به من داشتی به قول خودت فقط یه هوس بود ، از خدا میخواستم برای من و تو راهی واسه ی بازگشت میذاشت اما تو همه چی رو از بین بردی .
نمیدونم الان در چه وضعیتی هستی . روز هات چطور دارن میگذرن ، اما این رو میدونم که یه کسی دیگه جایه من رو تو قلبت پر کرده ، نمیدونم که هنوزم همون فریده ی بازیگوشی که من عاشقش بودم هستی ، همون فریده ای که شاد بود ، همش براي من ميخنديد و بهم ميگفت احســــــــآن بخند ديگه ، همون فریده ای که من دیوونه وار دیوونه و عاشقش بودم . همون فریده ای که همه جا که میرفت عشق و مهبت رو با خودش میبرد . همون فريده اي كه تنها دلخوشيم اين بود ببينمش و براي اون زندگي كنم ، همون فريده اي كه ... مثل پارسال سه روز دیگه که بیاد جهنم زندگیه من شروع به شعله ور شدن کرد . جهنمی که من خودم باعث و بانیش بودم ... جهنمی که به خاطره عشقم علاقم به تو تاوانش رو دارم هنوزم ميدم ، اما اگه بازم میشد به همون روز ها بر میگشتم باز هم تورو واسه خودم میکردم حتی برای لحظه ای ، من که از عاشق شدن خیری بهم نرسید اما امید وارم که بودنم در اون روز هایی که که با من بودی برای تو خوب بوده باشه . زندگیه احسان از همون روز ها به کل تغییر کرد ، شدم یک احسانه دیگه ، بعد از اینکه تو رفتی من بدترین روز هایه زندگیم رو گذروندم . وقتی که رفتی با کار هایی که انجام دادی باعث شدی من از زندگی متنفر بشم ، واقعا از زندگی بیزار شدم . از همه چيه اين دنيا متنفر شده بودم ، تمام دوستام ، خوانوادم ، هيچ كس نتونست من رو اروم كنه ، تو من دوست نداشتی و ای کاش زود تر این با من اینطور برخورد میکردی اي اشنایه دیروز و غریبه ی امروز ، نمیدونم چرا هر چی به اون روز ها بیشتر نزدیک میشم احساساته گذشتم دوباره دارن بیدار میشن ، و من این رو اصلا نمیخوام . نمیخوام که دیگه به اون روز ها فکر کنم ، فكر كردن به روز هايي كه تو از پيشم رفتي براي من كشنده و زجر اوره و من اين رو اصلا نميخوام ، خیلی خستم فریده . حسابی دیگه کم اوردم . چاره ای جز وداع با تمام خاطرات تلخ و شیرینی که داشتم ندارم
برات عجيبه كه دارم بارت مينويسم اره ، اره !! درسته براي من هم عجيبه
اميد وارم روزي برسه كه بفهمي دوست داشتم و ...
عزیزم خدا نگهدار تو بورو سفر سلامت ، سرنوشت من هم اینه این واسه من شده عادت ، تو بو رو ولی نگاهت هنوزم تویه نگامه ، "" که همش به من میگفتی "" ، ( عشقت اخرین پناهه )
پارسال این روز ها واسم پر بود از خاطرات شیرینی که برای من تو این روز ها به معنای تمام زندگیم هسته . من و تو با هم بودیم . بعد از کلاس هر روز میدیدمت و چقدر با بودنت در کنارم شاد بودم . اما نمیدونم تو از درون چه احساساتی داشتی . یک شخص رو در نظر بگیر . اون شخص برای تو مثل زندگی میمونه . مثل روحت میمونه که اگه نباشه تو فقط یک جسم سرد و بیروح میمونی . حالا اگه اون شخص یا هر چیزی که بودنش به تو ارامش میده رو ازت بگیرن چه احساسی بهت دست میده . بعد رفتن تو من این احساس رو داشتم . البته تو که برات بودنم ارزشی نداشت . یه روزی به روزگاری همه ی عشق من این بود بشم همونی که تو میخوای اما فرصتم ندادی . یه روز میشه تنها بمونی . اون وقته قدرم رو بدونی . اما اون روز خیلی دیره کاش میشد این رو بدونی . بدون هیچ کی نمیتونی مثل من عاشقت بمونه .

چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.

پنج روز پيش تولدت بود ، ببخش كه از اين زود تر نتونستم تولدت رو بهت تبريك بگم ، اخه خودت خوب ميدوني چي شده ،حتما مامان و بابات بهت گفتن پسر خالم فت كرد ، گفتن بهت پسر خاله ي گل من از پيش من رفت ، راستش دلــــــــــــــــــم خيلي خيلي گرفته الانم كلاس دارم اما حال رفتنش رو ندارم ، من ديوونم مگنه ، بخدا خودم احساس ميكنم كه ديوونه شدم ، دارم واسه خودم ، براي تو مينوسم ، داره يك سال ميگذره از رفتنت ، اما من هنوزم به تو فكر ميكنم ، از اون روزي كه رفتي زندگيه من به كل تغيير كردش ، اين مدت اتفاقاته خيلي خيلي تلخش براي من به وجود اومد .
ميدونم كه تو ديگه مال من هيچ وقت نخواهي بود و من هيچ حقي ندارم ، اما برات ارزويه خوشبختي ميكنم ، من خيلي وقته سپردمت دسته خدا ، خودم رو هم سپردم دست خودش ، براي ايندم دارم تلاش ميكنم ، اما ميگم خدايـــــــــــــااا هرچي به صلاح منه ، همون رو رقم بزن برام ، فريده من واقعا دوستت داشتم ، هنوزم دارم ، با اينكه مدت ها داره ميگذره اما ميخوام بدوني عشق و احساسم به تو واقعي بود ، از همون اولين نگاه تا اخرين وداع
گاهي نداشتن دل ، بهتر از داشتن دله
سلام پسر خاله ی عزیزم
از وقتی که رفتی نمی دونی به همه چی میگذره همه دلتنگتن همه دلشون برات تنگ شده و دوست دارن صداتو بشنون مامانت آرزوهاش برباد رفته و بابات کمرش شکست و آرمان برادر بزرگ نداره. عمه ها و خاله هات خیلی گریه کردن وخودشونو زدن . دوستات از راه دور اومدن ببیننت .مامانت دیشب برات لالایی می خوند و همه واست بخدا خون گریه میکردن ، بابات نایی برای حرف زدن نداره . یادته دو هفته پیش وقتی شمال بودیم بهم گفتی احسان روزی میرسه که من و تو با زن و بچه مون میایم شمال و یاد ابن روز ها میافتیم بهت گفتم ایشا الله اون رو هم میرسه ، اما عمرت انقدری نبود که به عنوان پسر خالت بیام عروسیت و لباس دامادی و تو تنت ببینم . یادته گفتی باید زنی بگیری که رو حرفت حرف نزنه ولی نشد از خدا میخوام یه فرشته با مشخصاتی که می خوای برات بفرسته که باهاش زندگی کنی . کاش عمرت انقدری بود که همه کسانی که دوستت دارن دامادیتو می دیدن و لذت می بردن . اگر از ما ناراحتی دیدی حلال کن . می دونم دوست نداشتی از این دنیا و کسانی که دوستشون داشتی دل بکنی ولی نشد. می دونم خیلی هدفا داشتی ولی نشد. تو خوب بودی و بدون خدا کسانی که خوبن و می بره. به خدا بگو همونطور که ناخواسته بردت همونطورم به مامانت و بابات و بقیه کسانی که هلاکتن صبر بده. الهی بمیرم برای جوونیت و بمیرم برای آرزوهات که نشدنیه. بمیرم برای دل مادرت که تا آخر عمر یه داغی روی جیگرشه ، تو نمیدونی که با ما ها چه کردی ، امید بخدا خیلی حیف بودی ، میدونم مثل تمام جوون هایه هم سن و سال خودمون هزار تا ارزو داشتی اما همشون بر باد رفتن ، " بدون خیلی خیلی دوستت دارم و تا زمانی که زنده هستم از یاد و خاطرات ما بیرون نمیری ، تو جوون از این دنیا رفتی و تا ابد جوون هم خواهی موند
برامون دعا کن .

"سمته راستیه پسر خالم " امیده " و سمته چپیه منم "
این عکس واسه دو هفته پیشه ![]()
پسر خالت احسان
فاتحه صلوات
پنج روز پیش یعنی ۰۴/۰۷/۸۸ پسر خاله ی گل من برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت . پسر خاله ی مهربونم ما رو تنها گذاشت و رفت . تازه ۲۳ سالش بود . اما ... سکته ی قلبی زد و ترکمون کرد . من و امید از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم . تمام خاطرات بچه گیم رو با امید بودم . قلبم شکست . داغون شدم . فردا هفتمشه اما من هنوز باور ندارم که رفته . هنوزم باورم نمیشه که دیگه تو جمع ما ها نیسته . از همه ی شما میخوام واسش دعا کنین که تو اون دنیا عاقبت بخیر بشه و اینکه خداوند به پدر و مادش صبر بده . داغ اولاد خیلی خیلی سخته . خالم از بین رفت . شوهر خالم واقعا کمرش شکست . ۲۳ سال بچه ات رو با خون و دل بزرگش کن . بفرستش سربازی . واسه اون بورو کار کن . براش یه دختر خوب پیدا کن . هزار تا نقشه جور وا جور واسه خوشبختیش بکش . اما یکدفعه ... صبح تا شب شده کارم اشک ریختن
عاشقت بودم و از عاشقی . جز غمت هیچی نمونده برام

از اینکه دوستت داشته باشم خسته شدم . از اینکه به یاد کسی باشم که از عشق هیچ چیزی نمیفهمه خسته شدم . حالا حالا ها مونده که بفهمی من چفدر خواهان تو بودم اما تو فدر ندونستی
هر کسی لایق اون چیزی هست که لیاقت اون رو داشته باشه
تو گمون کردی که بری خاطره هاتم میمیرن . روزایه رفته همش رنگ سیاهی میگیره
اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم نمیتونم تورو همیشه از یاد ببرم
ديروز تمام خاطرات با تو بودن را دور ريختم
امروز هر چه مي گردم خودم را پيدا نمي کنم...
پریه نازه کوچولو ، رفتی خونم شده ویروون
دلم از بی کسی خونه ، نمیتونه که بخونه
حرف هایه نگفته مونده ، ولی دل باید بدونه
اونکه رفته دیگه رفته
نمیخواد دیگه بمونه
نمیخوام که باز بیایی ، اون چشات رو من ببینم
خاطرات باز جون بگیرن ، باز دوباره من بمیرم
نمیخوام که باز بیایی ، تویه تاریکیم بسوزی
اخه حیف تو عزیزم ، که بازم با من بمونی
عزیزم سرت سلامت ، هر جا رفتی هر جا هستی
بورو که دنیا دو روزه ، قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین این رو نخوندم که ، که تورو گریون ببینم
الهی برات بمیرم ، اسکت رو هیچ وفت نبینم
عزیزم این رو میخونم که دلم اروم بگیره ، اخه طفلکی میسوزه
طفلکی بی تو میسوزه
پریه ناز کوچولو ، نگو قسمتم همین بود
نگو سرنوشت نوشته ، سهم من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه
بورو که روبه رو نوره ، بورو ما تنها میشینیم ....
واسه ی عشقت میمیریم
پارسال چنين روزي براي من و فريده اتفاقي افتاد كه بعد ها مسير زندگيه هر دومون رو تغيير دادش ، باورم نميشه يك سال گذشت ، اره يك سال از اون روز ميگذره خنده داره هنورم من حال و هوايه اون روز ها رو دارم ، هنوزم ... ، واقعا چقدر زود دير ميشه ، چقدر زور همه چيز تموم شد ، هميشه پيش خودم ميگم خدايا تو اگه ميخواستي ما عاشق هم بشيم ، يعني ما كه نه من اگه ميخواسيتم عاشق فريده بشم ، ارزو ميكردم تو سن بيست و يك يا بيست و دو سالگي بود ، اينطور حيلي بهتر بودش خيلي ، داره از جدايي من و فريده يك سال حدودا ميگذره اما من هنوز ، فكر ميكردم كه زمان همه چيز رو درست ميكنه ، با گذشت زمان فريده از ياد و ذهنم مهو ميشه اما هيچ وقت اين طور نشد ، منم ميخوام مثل فريده فراموش كنم ، همون طور كه اون راحت تر از اون چيزي كه فكرش رو بكنم فراموشم كرد ، انگار كه احساني وجود نداشته ، انگار كه عشق و علاقه اي از نظر اون من نداشتم نسبت بهش ، نميدونم تو هم امروز رو يادت هست يا نه ، نميدونم يادته چه لحظه هايه شيريني رو با هم بوديم يا نه ، و از همه مهمتر اينكه اگه يادت هست وقتي به اون لخظه ها فكر ميكني چه حالي بهت دست ميده ، انزجار ، نفرت ، غم ، غصه ، كينه ، ترس ، عشق ، علاقه و و و ...
نميدونم ... واقعا نميدونم چيكار كنم كه خاطراتمون ، فكر كردن به تو و خاطراتت لرزه بر اندامم نندازه و داغونم نكنه ،
اروزم اينه كه يا بميرم تا فراموشم بشي يا چنان تصادم شديدي كنم كه تمام ذهنم پاك بشه ، تمام خاطراتت،حتي ديگه نه خودم رو بشناسم نه كسي ديگه رو ، اينطور زجر كشيدن اسون تره
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
میخوام بعد از مدت ها واست بنویسم فریده . خیلی وفته که ما از همدیگه دوریم . خیلی وقت میشه که قلب هامون از هم جدا شده . زندگیمون از همدیگه گسسته . یادم میاد روزی رو که بهم از طریق نت گفتی که ما واسه همیشه باید از همدیگه جدا بشیم . هفت مرداد ماهه پارسال بود . از اون روز دیگه زندگی واسه ی من جهنم شد . از اون روز دیگه روحه من رو کشتی . و بعد از اون بی وفایی هات . نا مردیهات . سنگ دل بودن هات . و و و ...
میدونی چیه هنوزم که هنوزه وفتی بهت فکر میکنم قلبم اتیش میگیره . هنوزم از غم میسوزم . نمیدونم که چی شد که تو یکدفعه اینطور سنگ دل شدی . از هفت ابان ماه پارسال تا همین الان دارم میسوزم . فریده من واقعا دوست داشتم . هنوزم نمیدونم چرا دوستت دارم . اما میدونم که تو دیگه مال من نیستی . میدونم که تو الان با کسه دیگه ای هستی . میدونی روزی میرسه که تو هم ازدواج میکنی و واسه همیشه ی همیشه میری ، اما میخوام بدونی که من هیچ وقت ، هیچ وفت کاری نکردم که بخوام با ابرویه تو بازی کنم . خودت هم خوب میدونستی که حرف هام از رویه عصبانیت بوده ، مثل روزی که مسیج دادم گفتم عکس هات رو شنبه از بابات بگیر . کاری نکردم که تو از من ناراحت بشی . وقتی که یادم میاد تو با من چه کردی میخوام بمیرم . اشک تو چشمام جمع میشه . تو با من کاری کردی که باورم نمیشه . حالا که گذشته اما واقعا تو چطور تونستی با من اینکار رو کنی . جدا چطور تونستی . تو که دم از خدا و پیغمبر میزدی . دم از عشق و عاشقی میزدی ، از خدا نترسیدی که اینطور با احساساته یه انسان که به عشق و دنیایه تو دل بسته بود رحم نکردی . و زندگی و روحش رو ویرون کردی ، از اون زمان به بعد من کلا تغییر کردم . شدم یه احسانه دیگه . دیگه به هیچ کس اطمینان نکردم و نمیکنم . دیگه احساساتم رو بروز ندادمو نمیدم . دیگه به هیچ دختری دل نبستم . دیگه هیچ دختری رو تو زندگیم راه ندادم و نخواهم داد ، عریده تو احساساته من رو که دیوونه وار عاشفت بودم نابود کردی ، تو من رو از بین بردی . اما من لب تر نکردم . ازت انتقام نگرفتم . اون روز که پدر و مادرت اومدن خونمون ، میتونستم راحت انتقامم رو بگیرم ، اما نکردم میدونی چرا ؟ چون من هم نمیخواستم مثل تو باشم . تو عشق من بودی تو عمر من بودی اما ...
اما هنوزم میگم ، هر بلایی که سر من اومدش تقصیر خودم بودش . همه چی تقصیر خودم بود فریده . من نیابد اینقدر به تو اعتماد میکردم ، نباید اینقدر بهت وابسته میشدم . تا همین فروردین ماه امسال شب و روزم غم و اشک بود اما میدونی چی شد . اشک هام خشک شد ، از اون روز ها به بعد دیگه همه چی رو ریختم تو خودم . دیگه حسابی کم اورده بودم ،دشم یه جسم متحرک که دیگه نه قلبی واسش مونده ، نه روح و عشقی ، همه این ها تقصیر خودمه ، خودم .مطمین هستم که الان پسری اومده تو زندگیت و جایه من رو حسابی پر کرده چون اگه بع غیر از این بود تو این همه مدت ازت خبری میشدش ، من خیلی خیلی زجر کشیدم فزیده خیلی زیاد خیلی ، قابل گفتن و بازگو کردن نیسته ، تو باعث شدی که مسیر زندگیم کلا دگرگون بشه بشم یک انسان دیگه ، باعث شدی که ...
میبینمت
وبرایت میخندم
میبینمت
ولبهای پرغمم را به رویت میگشایم
زار میزنم باخودم
برای تو
ولی باز
نقطه چین....
خدایا
بافسیل این همه خاطره
بدون او چه کنم؟
به جنون خواهم رسید
ویا
خواهم مرد
خدایا
دلتنگ تمام لحظاتش میشوم
اذیتش کردم
میدانم
اما توچرا
این گره کور را
برکلاف زندگی شادمان انداختی
وقصد داری
که اورا
نقطه چین....
دستهایم را تقاضا کرد
پس زدم
شانه هایم را خواست
سست بودم
اشک ریخت
تنها نگاه کردم
فریاد میزنم
بانهایت وجودم زارمیزنم
والتماست میکنم
اکنون که دستهایمان به هم میرسد
که شانه هایش تکیه گاهم است
واشکهایمان مرگ
دورمان نکن
من بدون او؟!
نقطه چین....
میخواهم بگویم
بگویم که دوستش دارم
که فقط
به خاطر او زندگی میکنم
اکنون که
یادگرفتم از او
چگونه باید زیست
از من دریغ نکن بودنش را
بعد از فسیل آنهمه سختی
اگر برود؟!
نقطه چین....
با این نقطه چین ها چه کنم خدایا؟؟؟
فریاد زدن هایم
اشکهایم
نذرهایم خدایا!!.....
نقطه چین ها را از من بگیر
که این نقطه چین ها،
این رسم عاشقی نبود!
میپذیرم که اگر عشقت یک بازی بود این بازی را من باختم...
این رسمش نبود
تو در این بازی یک قلب را شکستی..
تو احساس را در وجودم کشتی,تو یک مجرمی جرم تو شکستن یک قلب بی گناه است...
میپذیرم که اسیر احساسات دروغین تو بودم...
میخواهم بی خیال باشم نه نمیتوانم...
دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم خاطره های تو قلبم را میسوزاند...
در این جاده نفسگیر بر سر دوراهی ایستاده ام...
انگار راه دیگری جز سوختن نیست...
پس میسوزم با اینکه لیاقت مرا نداشتی...
اگر میسوزم گر نا امیدم به خاطر سادگی خودم است نه بخاطر تو...
اگر این روزها پریشانم اگر این لحظه ها گریانم به خاطر رفتن تو نیست بخاطر قلب بیگناهم است که چرا اینک در دام تنهایی گرفتار است...
این رسم عاشقی نبود غریبه ی امروز!
این رسمش نبود ای بی وفا تو کجا و من کجا؟
من قلبم را راضی میکنم که با تنهایی بسازد گر چه میدانم که دگر قلبی در سینه ام نمانده...
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
خدایا
در تنهاترین تنهایی اش ، تنها ترین تنها کسش تنهای تنهایش گذارد
هیچ کس لیاقت اشک های مارو نداره و اگه کسی هم چنین ارزشی داشته باشه هیچ وقت باعث اشک ریختنت نمی شه
اما حالا که یک ساله جدید رو شروع کردم دیگه تو قلبم عشقی وجود نداره ، من عشقم نسبت به تو رو با دستای خودم خاک کردم و مطمین هستم که مدت هاست که تو من رو کاملا فراموش کردی . حتی مطمین هستم از اینکه من و تو از همدیگه جدا شدیم ، ذره ای ناراحت نشدی هیچ ، خوشحال هم شدی که دیگه احسان نامی تو زندگیت نیست ، رفتی و با رفتنت قلبم ، روحم ، احساس ، همه چیزه من رو با خودت بردی و نابود کردی ، اینقدر بیرحم شده بودی که بهم میگفتی که احسان پنج سال دیگه من رو فراموش میکنی ، اینقدر بیرحم شده بودی که به من گفتی که من مرگ رو به زندگی با تو ترجیه میدم ، هنوز اونروز رو یادم نرفته که وقتی این حرف رو زدی ارزو میکردم هرچه زود تر بمیرم . نه فریده من هنوز حرف ها ، طرز رفتارت نسبت به من تو اواخر رابطمون رو اصلا یادم نرفته و تا وقتی که زنده هستم هم یادم نمیره که چجوری من رو مثل یه اسباب بازی از زندگیت انداختی دور .
اما هنوزم میگم ، این رسمش نبود ، حق من که تورو میپرستیدم این نبود که اینطور از درون خوردم کنی و بری از پیشم ، انگار قلبی تو سینت نبود ، انگار احساسی دیگه نداشتی ، هنوزم به اون زمان ها فکر میکنم اشک تو چشمام جمع میشه که یگانه عشق من اینطوری با من رفتار کرد ، به اون خدا حاضر بودم تیکه تیکه بشم به خاطرت اما تو اینطوری با من حرف نزنی ، چون با کارهات از درون قلب من رو شکستی و داغونم کردی نازنین
امشب که میشه اولین روز از اولین ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت ( 1388 ) میخوام دفترچه خاطرات این وبلاگ رو واسه همیشه ببندم ، میخوام تو که نصفی از وجودم بودی و هستی رو واسه همیشه در گوشه ای از قلبم دفن کنم ، در ضمن یه وقت اگه روزی لحظه ای به فکر من افتادی این رو بدون همیشه زندگی یکطور نمیمونه و بدون که احسانی که من باشم اگه تورو دوست نداشتم ، اگه عاشقت نبودم ، اگه نمیپرستیدمت خیلی راحت میتونستم مثل تو و بدتر از تو رفتار کنه ، مخصوصا زمانی که پدر و مادرت تو بهمن ماه اومدن خونمون ، خلاصه نازنین خداحافظ ، درسته واسه تو شکستم ، اما حاضرم بسوزم ، بشکنم ، اما تو غم نداشته باشی ، حتی با این همه نا مهری ای که در حق من کردی ، امید وارم خوشبخت بشی
اي کاش بداند فراموش کردنش مانند ارزوهايم محال است .
شمع ميسوزد و پروانه به دورش نگران ، ما که ميسوزيم و پروانه نداريم چه کنيم ؟
تنها کساني که مارا مرنجانند , عزيزاني هستند که هميشه کوشيده ايم از ما نرجند
اين اخرين آپ من در سال 1387 هستش ، سالي که پر بود از خاطرات شيرين و تلخ ، سالي که پر بود از لحظات شاد و غمگين ، سالي که من گرچه دير اما اخر سر خودم رو شناختم ، سالي بود که براي من پر بود از دلتنگي ها ، غم ها ، اشک ها ؛ قصه ها ، اما با اين همه اين سال هم گذشت ، اما فرق امسال که داره يواش يواش مياد با پارسال اينه که من امسال رو ميخوام بدون عشق و عاشقي شروع کنم ، حداقل که عشق واسه من چيزي نداشت
اما براي اوني که رفته واسش تجربه ي خوبي بودم ، اينکه ميگن بدترين احساس اينه که بدوني واسه اوني که تمام زندگيت بوده فقط يه تجربه بودي واقعا بدترين احساسه ، چون من خودم دارم با تک تک سلول هايه بدنم اين احساس تلخ و کشنده رو با تمام وجودم حس ميکنم ، تا کسي خودش تو اين شرايط درگير نشده باشه نميتونه معناي اين جمله رو بفهمه
به هر حال اميد وارم که هر کسي "" هر کسي که اين نوشته هايه "" من رو ميخونه امسال سال خوبي واسش باشه ، تو زندگيش شکست نخوره ، و اگه شکست خورد ، دوباره باجديت بيشتري بلند بشه و راه خودش رو ادامه بده ، من شخصا براي همه ي شما دوستان عزيز ارزوي موفقيت ميکنم ، از صميم قلبم براتون بهترين ارزوها رو ميکنم ، همتون رو دوست دارم ، مواظب خودتون باشين
با ارزوي سالي خوش و شیرین براي تک تک شما دوستان عزيزم
خنده داره که بعد از این همه مدت که از جدایی ما گذشته هنوزم من به فکرشم . اخه اونی که رفته عشق اولم بودش . اما من مطمین هستم که عشق اولش نبودم . یه بار ازش پرسیدم من عشق چندمت هستم . اون هم گفت اولین عشق و اخرین عشق من هستی . اما حالا که رفته فهمیدم همه ی حرف هاش دروغ بودن . حالا فهمیدم که اون من رو از همون اول دوستم نداشتش . اگه با اون من اشنا نیشدم الان حال و روزم بهتر از این بود . شاید هم بدتر از این ... . اما همیشه میگن شکست پلیه به سویه زندگیه بهتر . من هم بدجور شکستم اما دوباره خودم رو پیدا کردم . دیگه عاشق نیستم . دیگه نمیخوام که عاشق باشم . دیگه نمیخوام که به دختری عشق بورزم . چون تو این دور و زمونه مد شده که اگه عقلت رو دست دلت بسپری عاشقتت نابودیه روحته
دل رو از دنیا بریدن . این همه سختی کشیدن . اما از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم . یه روزی یه روزگاری همه ی عشق من این بود . بشم همون که تو میخوای . فرصتم ندادی ای وای . به روز میشه تنها بمونی . اون وقته که قدر من رو بدونی . اما اون روز خیلی خیلی دیره . کاش میشد این رو بدونی . بدونی هیچکی نمیتونه مثل من عاشقت بمونه . اخه تنهایی خیلی سخته . این رو دلت نمیدونه . دیگه نمیخوام من دست هات رو . دیگه نمیخوام من اشکات رو . دیکه از قلبم تو رفتی . تو رفتی عزیزم . دیگه نمیخوام عاشق باشم . دیگه نیمخوام صادق باشم . دیگه از قلبم تو رفتی . تورفتی فریده
رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من . کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من . من فراموش کرده بودم همه روز هایه خوب رو . اومدی افتابی کردی تنه سرد غروب رو . عشقت به من داد عمر دوباره . معجزه با تو فرقی نداره . تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی . به عشق تو زنده بودم من رو کشتی دوباره زنده کردی . دوستت داشتم . دوستم داشتی من رو کشتی دوباره زنده کردی![]()
از درد بی کسیم دارم یواش یواش زار میزنم . مثل تموم عاشقا اسمت رو فریاد میزنم میخوام بگم دوستت دارم عاشقتم تا اخرش . رسمش نبود که بی وفا من رو کشتی تو از اولش. هیچکی نخواستم غیر تو اُ دوست داشتنت همین و بس . فکر نمیکردم که بری من بمونم تو این قفس . رفتی ُ من با خاطر عطر تن تو زنده ام . رفتی ولی بدون عزیز حقم نبود که بی تو ام![]()
سلام به همه ی دوستان گلم . امید وارم که روز هایه خوبی رو پشت سر گذاشته باشین و هیچ غم و غصه ای مثل من نداشته باشین . امروز تولد من بود . البته امروز من هم مثل روز هایه دیگه سرد و تاریک بود و فرقی با روز هایه گذشته نداشت . پارسال هم مثل امروز برام سرد خشک بود . اما من یک چیزی رو از زندگی یاد گرفتم . میگن : هیچ وقت باران نباش که فکر کنن خود را با منت به شیشه میکوبی . ابر باش تا همه منتظر باشن بیایی . دقیق مثل من . یه زمانی یه دختری رو دوستش داشتم . بر اثر احساسات شدید و علاقه ای که من به اون نشون دادم اون هم از روی یک عادت زود گذر و پوچ تو خیال خودش فکر کرد که من رو دوست داره و من رو به شدت به مرز جنون عاشق و وابسته ی خودش کرد و یک روز یک دفعه به بی رحمانه ترین طور ممکن تنهام گذاشت و تردم کرد . اما مطمین هستم روزی میشه که میفهمه چه بدی هایی در حق من کرده و پشیمون میشه . اما ... . حالا من موندم و یک دنیا فکر و خیال . اما یاد گرفتم که دیگه از این به بعد ار روی احساس عمل نکنم .عقلم رو دست دلم دسپرم . من شکستم اما تو این شکستن دریچه ای باز شد واسه ساختن اینده ای بهتر . من خودم رو دوباره پیدا کردم . دیگه نمیخوام بهش فکر کنم . اگه تو هم این نوشته هام رو خوندی بدون تو برای احسان امروز که تولدم بود مردی . فکر میکنم که تو واقعا مردی و دیگه هیچ وقت بر نمیگردی . پا رویه احساساتم میزارم و برای همیشه میرم . اما روزی میرسه که تو پشیمون میشه . اون موقع است که میفهمی که کی رو داشتی اما قدرش رو ندونستی . حالا با هر پسری که دوست داری باش . ببینم کی برات میمونه . چه کسی تورو برای خودت میخواد .
فقط این رو بدون من نمیبخشمت . هیچ وقت . واین رو هم بدون من میتونستم خیلی راحت تورو به بدترین شکل ممکن بشکنم و خوردت کنم اما نخواستم چین من هم نمیخوام مثل تو با احساس کسی بازی کنم . چون میدونم ده ها برابر بد تر یه روزی سرم میاد . من از خدا میترسم . خودش جواب این همه نامردیات . خیانت ها . رو میده . تو قلب من رو شکستی منی که عاشقانه با تمام و جودم دوستت داشتم . و میرسه زمانی که به این حرف هایه من پی میبری .
دنیا بد رسمیه . کسی رو که دوستش داری . تو را دوست ندارد . کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداری . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد . به رسم و ایین روزگار هرگز به هم دیگر نمیرسین![]()


