X
تبلیغات
نفرین به تو ای عشق

نفرین به تو ای عشق

از سالهایی گویم که این عشق عظیم را از یاد بردی

چهار سال گذشت از جداییمون ، چهار سالی که اتفاقای خوب و بد واسه هر دومون داشت ، این چهار سال خیلی زود و خیلی دیر گذشت ... چهار سالی که بهترین دوران زندگیم رو تو غم از دست دادن تو سپری کردم ، چهار سالی که وقتی بهش فکر میکنم بر میگردم به گذشته  به این نتیجه میرسم که فقط و فقط خودم رو داغون کردم و بس ، اما حالا دیگه تو نیستی ذره ذره ، کم کم ، کم کم ، آروم ، آروم از دل قلبم رفتی بیرون و دوباره به زندگی برگشتم ، گرچه خیلی دیر بود ، فریده سنی نداشتی خیلی بچه بودی میدونم اما به من خیلی بد کردی

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

هر کی اومد تو زندگیم نتونست جای تورو پر کنه ، خیلی ها اومدن تو زندگیم خیلی سعی کردم که دوباره دختری رو دوسش داشته باشم دوباره عاشق بشم اما نشد خیلی سعی کردم دوباره یکی بیاد تو زندگیم که قلبم واسه اون بتپه اما نشد پری شب دیدمت ، بخدا حس میکردم که میبینمت اما نمیخواستم که باور کنم ، اما وقتی دیدمت همه چی ریخت به هم همه چی ، واقعا فکر میکردم که دیگه از خاطرم رفتی اما سخت در اشنباه بودم ، میدونم که دیگه محاله عاشـــــــــــــــــق بشم محالـــــــــــــــه این رو مطمینم شک ندارم ، نمیخوام هم که دیگه عاشق بشم ، عاشقی به من نیومده ، همین یک بار واسه هفت پشتم بسه ، فکر نکن اینا رو دارم واسه تو مینویسم نه واسه دل خودم مینویسم ، واسه این دل احمق و ساده ی من ، هر وقت دلم میگیره یا راه میرم یا مینویسم الانم فقط میخوام واسه خودم بنویسم ؛ این رو مطمینم هیچ دختری دیگه نمیاد تو زندگیم که عاشقش بشم و دوسش داشته باشم و من از این موضوع واقعا خوشحالم

[ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 0:32 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

بی وفـــــــــــــــــــــــــــــــــا

دوباره شدم مثل چهار سال پیش فریده ، همون التهاب ، همون نگرانی ها ، همون ناراحتی ها ، دقیقا شدم همون احسان چهار سال پیش ، ببین خوب میدونم که حتی دیشب نخواستی حتی یک لحظه هم من رو نگاه کنی ، داییم بغام ایستاده بوده به اون سلام کردی اما به من نه ، وقتی که صدات رو بعد از چهار سال دیشت شنیدم نمیدونی فریده واقعا داشتم میمردم ، من دیشب بدترین زجر دنیا رو تحمل کردم ، میدونم که چهار سال پیش از قلب و روح و احساست بیرون رفتم ، اینکه میگم خستم ام از ته قلبم میگم ، لعنت و هزار لعنت به این دل لعنتی که هر چی میکشم از اونه و بس ، چرا من باید بعد ار این همه سال اینطور دوست داشته باشم که با دیدنت اینطور قلبم آتش بگیره ؟ چرا نباید منم یکی باشم مثل تو ، بعضی وقت ها به این نتیجه میرسم که تو واقعا خیلی بیرحمی فریده ، بیرحم تر از اون چه بخوای تصورش رو کنی ، فریده کاش هیچ وقت نمیومدی تو زندگیم اونطوری خیلی خیلی خوشبخت تر از الان بودم ، چونکه نبودی که به خاطر نبودنت نابود بشم

[ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 ] [ 2:41 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

لحظه ی ...

بعد از چهار سال امروز افطاری ار نزدیک دیدمت ، اولش فکر کردم که مشهدی ، اما وقتی صدات رو شنیدم ...

وقتی که دیدمت بی اختیار اشک از چشمام در اومد ، دست خودم نبود ، فریده دیگه صدات رو فراموش کرده بودم ، میدونستم که ببینمت همین میشه ، الان حتی نای نوشتن ندارم ، خیلی به هم ریختم ، میدونم که تو حتی اسم این وب رو فراموش کردی و هیچ وقت نمیای ، من دارم واسه دل خودم مینویسم و بس 

فریده ، فریده آخه چرا من نمیتونم که فراموشت کنم ، دارم 4 سال میگذره اما از یادم نرفتی

واقعا نمیتونم بنویسم دیگه ، نمیدونم که چی بگم دیگه ، واقعا نمیدونم

[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 11:5 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

کار تو نبود

عاشقی کار تو نبود ، من عاشقت بودم و بس ، همه احساس منو کشتی گلم پای هوس ، اما هنوز دوست دارم ، به جون اون که دوست داریش ، وقتی که اسم تو بیاد زنده میشم نفس نفس

آره عاشقی کار تو نبود فریده ، من عاشق شدم گرچه هیچ چی از عشق نمیدونستم ، فکر میکردم که یه بازیه ، درسته واقعا هم یه بازی بود ، هر کی زرنگ تر بود ، بی رحم تر بود برندست ، اما من هیچی از قواعد این بازیه شوم نمیدونستم ، به تو اطمینان کردم و پا به پای تو بازی کردم ، و باختم بد هم باختم  

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 0:16 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

رسم عاشقی

                 این رسم عاشقی نبود!
میپذیرم که اگر عشقت یک بازی بود این بازی را من باختم...
این رسمش نبود
تو در این بازی یک قلب را شکستی..
تو احساس را در وجودم کشتی,تو یک مجرمی جرم تو شکستن یک قلب بی گناه است...
میپذیرم که اسیر احساسات دروغین تو بودم...
میخواهم بی خیال باشم  نه نمیتوانم...
دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم خاطره های تو قلبم را میسوزاند...
در این جاده نفسگیر بر سر دوراهی ایستاده ام...
انگار راه دیگری جز سوختن نیست...
پس میسوزم با اینکه لیاقت مرا نداشتی...
اگر میسوزم گر نا امیدم به خاطر سادگی خودم است نه بخاطر تو...
اگر این روزها پریشانم اگر این لحظه ها گریانم به خاطر رفتن تو نیست بخاطر قلب بیگناهم است که چرا اینک در دام تنهایی گرفتار است...
این رسم عاشقی نبود غریبه ی امروز!
این رسمش نبود ای بی وفا تو کجا و من کجا؟
من قلبم را راضی میکنم که با تنهایی بسازد گر چه میدانم که دگر قلبی در سینه ام نمانده...

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 7:13 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

تاریکه قلبم

الان چهار 4 سال داره میگذره ، نمیدونم چی گذشت بهت تو این سال ها ، معلوم نیست چند نفر مثل من اومدن تو زندگیت و رفتن ، شاید هم دوباره عاشق شده باشی ، دوباره که نه !!! چون تو عاشق من نبودی 

این 4 سال واسه من بخدا یک قرن گذشت و از طرفی هم مثل باد گذشت ، انگار همین دیروز بود ، احسانی که واسه از دست دادنت خیلی عذاب کشید و گریه کرد ، احسانی که تمام زندگیش تو بودی و این ساده بودنش رو ثابت میکرد ، میخوام بدونی فریده من بخشیدمت ، با اینکه در حقم خیلی بد کردی اما من همون روز ها بشخیدمت

فقط یه چیز تو ذهنمه نمیدونم میتونی احساس کنی ، میتونی این حس من رو درک کنی یا نه 

اینکه یک نفر رو با تمام وجود بخوایش ، عاشقش باشی و دوستش داشته باشی اما ازش متنفرم باشی

فکر میکنی بتونی این حس رو بفهمی ، درک کنی ، فکر نمیکنم بفهمیم ، شایدم درک کنی ، اگه درک کنی حتما یک بارم شده تو زندگیت عاشق یک نفر شدی اما اون ...

بعد از تو دیگه عاشق نشدم و نخواهم شد ، ارزش دوست داشتن خیلی خیلی بالاتر از عشقه 

فریده من سوختم ، پوسیدم به خاطرت اما از ته قلب ، با تمام وجود از خدا میخوام بد واست نیاره

هر کسی لایق اون چیزی که لیاقتش رو داره ، شاید من لایق تو نبودم شاید هم تو لایق من نبودی 

[ سه شنبه ششم تیر 1391 ] [ 5:38 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

آبان ماه 1387... حالا داره 4 سال میگذره از اون دوران ، از اون روز ها، از اون روز هایی ...

نه باورم نمیشه ، باورم نمیشه که داره 4 سال میگذره ، یادت میاد تو یکی از آخرین مکالمات تلفنیمون بهم گفتی 4 سال دیگه که بیاد فراموشم کردی ، یادته ؟ بهت گفتم که خیلی بی رحمی فریده ،اما حالا بیا ببین این هم داره از نبودنت میگذره اما هنوز از این دل لعنتی بیرون نرفتی ، از این قلب لعنتی که هر چی میکشم از اونه .

فریده داره 4 سال میگذره باورت میشه ؟ 4 سال میشه که ندیدمت !!!!!! وقتی که به این فکر میکنم میخوام دیوونه بشم ، 4 سال میدونی یعنی چی ، تو این سال ها نمیدونم چی به تو گذشت ، شاید دوباره عاشق شده باشی ، شاید الانم که دارم واست مینویسم عاشق باشی ، شاید حالا بعد از گذشت این همه از اون روز ها بتونی درک کنی اون روز های من رو 

همه کس آی عشقم کجایـــــی مثل ابر بهارون اشکام داره میریزه ، بیا با اون صدای نازت بازم اسمم صدا کن اغوشت رو رها کن

[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

رسیدن تو محاله داشتن چشمهات خواب و خیاله

عشق شیطونی احساس ماست یا فقط بازی کودکانه نگاهمون؟شاید همون ده سالگی رو باید ادامه داد !نه!... یادته؟یادته گفتم زندگی شوخیش گرفته؟من باهاش لچ کردم.گفته بودم که آدم لجبازی ام. یادته؟....حالا اونم یه دنده شده.هوا یه کم طوفانیه.یادته گفتم میترسم؟،میترسم دستا ت و یه طوفان ازم بگیره؟!.خندیدی.

یه خنده بلند و قشنگ و شیطون.از همونایی که من دوست دارم.اما وقتی خودت صدای پای طوفان و شنیدی ترسیدیا!مگه نه؟.نگونه.میدونم ترسیدی.اما بازم دلداریم دادی.تو اونور طوفانی که پراز آرامشه و به تماشای طوفان نشستی.اما من توی خود طوفانم و باهاش سروکله میزنم.نگران نباش.زیاد بزرگ نیست طوفانش.ازپسش برمیام.

زندگی چی فک کرده؟!شوخیش گرفته؟هوایی شده؟یا میخواد لج کنه؟فک کرده کنار میکشم؟من با چه زجری اون کلبه رو ساختم.حالا اومده خرابش کنه؟!.فک کرده!من خیلی محکم تر از اینام....

یادته؟یادته گفتم، گفتم زمان شیطونی میکنه؟.نه.اشتباه کردم.بازیش گرفته!.کدوم همبازی بهتر از من و تو؟ ولی خودمونیما!بهت حسودیم میشه.انگار هیچکدوم اینا با تو سر لج ندارن.انگار شوخیشون نمیگیره وقتی به تو میرسن.عیب نداره.من که از همه خوردم،اینم روش.تو شاد باش،کافیه.زندگی که چیزی نیست،به خاطر تو زندگیمو بدم کم نیست؟.باشه.فقط به خاطر تو،میرم به جهنم،به شرطی که بخندیا!آره میدونم،میپرسی چرا جهنم؟!ولی خودت وبه اون راه نزن.نگو ما که گناهی نکردیم،.گناه تو این بود که بدون اجازه وارد حریم قلبم شدی.گناه منم این بود که بعد از اینکه فهمیدم،تازه آوردمت جاهای قشنگترش.میبینی؟دوری تودیوونم کرده. از این دوری فقط سه تاچیز یاد گرفتم،اینکه صبرکنم،بجنگم و مثه الآن بشینمو با کلمات بازی کنم.خط بزنم،دوباره

بنویسم،وسطش اشکام و ازروی صورت کلمات پاک کنم.....

ببخشید منو.باشه؟مثه همیشه بگوباشه،قبول.باشه؟.....

تو چقد حرفای منو قبول کردی؟یادته؟یا نه؟....

نمیدونم فهمیدی تنهاییمو،دلتنگی مو،دودلی مو،ترسمو،اضطرابمو،نگرانی مو؟.نفهمیدی؟!عیب نداره.تقصیر تونیست.من بهت نگفتم.ببخش منو،باشه؟...

نه!من و توبیخ نکن خدایا!آخه چرا؟جی ؟پس بذار دو روز دیگه.چی ؟چرا؟!خب آخه دو روز دیگه تازه میشه

یه سال.یه سال بگذره بهتره.باشه خدایا؟پس کمکم میکنی؟قول؟....

به نظر تو خدا بهم قول داد؟.صداش و نمیشنوم.یعنی اون صدام و میشنوه؟میگی آره؟پس چرابهم جواب نمیده؟چی؟صدای تو هم نمیاد.من تورو حس میکنم.به نطر تو حس کردن کافیه؟،به نظر من نه.... میدونی؟انگار وقتی پیش همیم ،ثانیه ها دارن  از همدیگه جا میمونن .تند تند حرکت میکنن.به نظر تو مقصد این حرکات تندشون کجاست؟به کجا میخوان برسن که انقدر عجله دارن؟.یه کاری میکنی؟ببین اگه جای خوبیه منو تو هم باهاشون بریم.مثه همیشه بهم نگا کن و بگو باشه،باشه؟....اما فهمیدی وقتی از هم دوریم پاهاشون سنگ میشه؟انگار بعد از هر ثانیه ای یه چیزه بده که انقدر آروم و گاماس گاماس حرکت میکنن.ببخشیدا!میری ببینی اگه جای بدیه ما پشت سرشون جا بمونیم و نریم؟آخه من جاهای بدو دوست ندارم.تو میگی دوست داشته باشم؟پس تو هم دوست نداری؟میدونستم.نه!نه!اشتباه شد. کلمه ها یه کم بازیگوشی کردن.جاهای بدشو من میرم.تو همون جاهای خوب برو.باشه؟بگو قول.باشه؟....بیا حالا که زندگی باما شوخی میکنه ماهم باهاش شوخی کنیم.!یه کم سر کارش بذاریم شاید آروم بشه دیگه جرئت نکنه طرفمون بیاد.باشه؟....

با زمان چیکار کنیم؟فک کن.............آها!فهمیدم،بیا زمان و به نفع خودمون رام کنیم،آخه این یکی کمتر بازیگوشی می کنه.میپرسی چه جوری؟کاری نداره که!.فقط به هدفت فک کن.به سمت اون جلو برو.راهتم گم نکن.یه وقت نزنی به جاده خاکی ها!.الآن سختی بکشیم خیلی خوبه.میدونی چرا؟چون به جاش یه عمر

راحت زندگی میکنیم.مثه همیشه بگو قول.................. .باشه؟؟

                                                     دوشنبه:                 ۰۸/۰3/87

از طر : خودت میدونی ... باشه

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

لحظه

اون لحظه که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم

تنها زمانی بود که ازت حرف راست شنیدم

لعنت به اون لحظه

لعنت به تو

لعنت به اونی که تو چشم تو بهتر از من بود

... و لعنت و هزار لعنت به خود خـَــــــرم که هنوز برات می نویس
م

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:51 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

بزن تاااااااااااااار

بزن تار که امشب باز دلــــــــــم از دنیا گرفته بزن تارو بزن تار

بزن تار بخونم با تو اواز بی خریدار بزن تارو بزن تار

برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم برای تو برای من برای هر کی مثل ما داره میخونه غمگینم

واسه اون که تو کار عاشقی میمونه غمگینم

کاش میشد بعضی از خاطرات از ذهن اداما پاک میشد . کاش میشد برگشت به عقب و اشتباهاتش رو ادم درست میکرد .  من حالا میفهمم .. این که عاشقی عذابه هم واسه تو هم واسه اون که دوسش داری . البته اگه غشق واقعا وجود داشته باشه . من دیگه به عشق اعتقاد ندارم همش الکیه . عشقی وجود نداره

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

...

از آبان ماه 87 ندیده بودمت ، اما بعد از این همه مدت امروز دیدمت ، فکر میکردم که با دیدنت هیچ احساسی بعد از این همه مدت نسبت بهت دیگه نداشته باشم فریــــــــده . اما سخت در اشتباه بودم ... واقعا نمیدونم که چرا هنوزم عاشقتم ، اره ...

هنوزم عاشقتم با تمام وجود این رو الان تو تک تک ثانیه هام دارم با تمام وجود حس میکنم 

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 10:4 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

نمیدونم فریده  با اینکه این همه مدت  که از رفتنت میگذره با اینکه مدت هایه زیادی حتی  برق چشم هاتو ندیدم  اما  هنوزم  بهت فکر میکنم  ،  هر وقت  هر وقت وقتی که خوابت رو میبینم باز هم دلتنگت میشم
دوباره ... دوباره و دوباره ...
این چه سرنوشتی بود واقعا ؟ چرا مثل پسر هایه دیگه که یک دختر واسشون فقط واسه  تفریحه  و بعد از تموم شدن یک رابطه همه چی رو به راحتی فراموش میکنن من هنوز هم نتونستم تو رو از ذهن رو روحم جدا کنم ؟
بهم گفتی  2 سال دیگه فراموشم میکنی بهت گفتم خیلی بی رحمی اما حالا که داره چهار سال میگذره اما فراموشم نشدی ،  4 سال میگذره باورت میشه انگار که همین دیروز بودش ، خودت مشهدی اما وقتی بعضی وقتها شخصی از خوانوادت رو میبینم یاد تو میافتم
همیشه پیش خودم میگم خدایاااااااا این چه عشقی بود که  ..
.
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

سالهایه ...

من برای سالها مینویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ...
سالهایی که حتی به اندازه سر سوزنی در ذهن و فکر و قلبت جای ندارم ..
سالها بعد که جمله " فقط تو را دوست دارم " را از یاد می بری ...
سالها بعد که از گنجینه کلماتت نام مرا حذف میکنی ...
من از سال هایی می نویسم که دیگر جای دستانم را در دستانت خالی میبینم ...

سالها بعد که چهره مرا فراموش میکنی ...

سالها بعد که حتی یک تصویر مبهم هم از ان عشق عظیم در یادت نیست ...
سال ها بعد که کسی دیگری را به جای من فرمانروای قلبت خواهد بود

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

تولدت مبــــــارک

تولدت مبارک ، یک سال بزرگتر شدی ، من هم به عنوان یک دوست فراموش شده تولدت رو بهت تبریک بگم ، موفق و تن درست باشی




نمیدونم چرا،واقعا چرا هنوزم مثل همون روزها دوست دارم فریده و نتونستم فراموشت کنم ، فریده گذر زمان زخمی که رو قلبم جا گذاشتی رو التیام بخشیده اما ردش تا نفس میکشم پابرجاست ، و هیچوقت خوب نمیشه 

عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس ، همه احساس من رو کشتی گلم پای هوس ، اما هنوز دوست دارم به جون اونکه دوست داریش ، وقتی که اسم تو میاد زنده میشم نفس نفس

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 9:35 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

زندگي

گر زندگي مرگ است و مرگ زندگي ، درود بر مرگ و مرگ بر زندگي ، يا ما زنده نيستيم و يا زندگي اين است ، پس فقط مرگ كه زندگي همين است

كاش خداوند سه چيز را نمي افريد : عشـــــــق ، غرور ، دروغ   ،   چون انسان به خاطر عشق از روي غرور دروغ ميگويد

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

يادگــــــــــــــــاري

خط نوشتم يادگاري ، گر نبودم روزگاري ، آن بمـــــــــــاند يادگاري

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

564 روز

میدونم اخر سر یه روز میای به این وب فریده ، نه نتونستم ! نتونستم فراموشت کنم ، نشد فریده ، ای کاش میشد ، حاضرم همه چیم رو بدم تا یا از یادم بری یا برگردم به اون روزها که با تو بدم ، سال 87 واسه من نیم سال اولش بهترین سال زندگیم بود اما نیم سال دومش بدترین ، کاووس باز ترین سال زندگیم شد ، شاید اینم قسمت منه که اینطور میشد زندگیم ، بعد از این همه مدت ، اما هنوزم از ته قلبم دوست دارم فریده و عاشقم ، و اين رو مطمينم فريده ، بهش ايمان دارم كه نا وقتي كه زندم ، تا وقتي كه نفس ميكشم ،‌ عشقت ، خاطراتت ، ياد چشات ، گرميه دست هات ، عطر نفسات هيچ وقت از يادم نميره

[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

تورو خدا يكي جواب سوالم رو بده

اخه به چه درد مبخوه عشق . به چه درد ميخوره دوست داشتن . شايدم من احمقم كه نميتونم درك كنم ، شما بگين ، تورو خدا بهم يكي جواب بده بهم بگه من چرا بايد فريده رو هنوزم بعد از اين همه مدت دوسش داشته باشم ،‌ چرا بعد از اين همه مدت با ديدن يك عكس ازش بايد تمام ديوار هايه اعتقاديم كه تو اين 2 سال بعد از رفتنش ساخته بودم يكدفعه پودر و نابود بشن ، چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دوستش دارم هنوزم ، اخه واقعا چرا ؟،‌ تورو خدا يكي پيدا بشه اين سوال من رو جواب بده ،‌ ميدونم هيچ كس پيدا نميشه كه اين حسي رو كه من الان دارم رو داشته باشه ،‌ از خودم بدم اومده ، فكر ميكردم ادم شدم ، فكر ميكردم فراموشت كردم ،‌فكر ميكردم كه ديگه دوست ندارم و فراموش كردم تورو ،‌ بخدا فريده واقعا خوش بحالت كه دل نداري ،‌ خوش به حالت كه جسم و روحت خالي از احساسه ، ارزوم بود مثل تو بودم ، ارزوم بود كه بعد از رفتنت خيالمم نبود غصه هات ، يعني يكي پيدا نميشه كه من رو حاليم كنه ، بهم بگه كه چرا ؟ چرا بايد فريده من تورو هنوزم دوست داشته باشم ، چرا ذره اي از احساسم تو اين همه مدت نسبت به تو كم نشده ، نميدونم كه ديگه چيكار كنم ،‌ واقعا جديه جدي خسته شدم ، از خودم ، ار اين همه احساسات پوچ و كشنده كه هنوزم با منه ، مطمينم هميشه تا زندم ، تا وقتي دارم نفس ميكشم ، زخم عشقت همراه من خواهد موند ،‌ يادته هميشه بهم ميگفتي ادم يه بار به دنيا مياد ، يه بار زندگي ميكنه و يك بارم عاشق ميشه ، اره درسته حرفت درست بود ، من يكبار به دنيا اومدم ، يكبار هم زندگي كردم ، يكبار هم عاشق شدم ، عاشق تو ، عاشق تويي كه نابودم كردي

[ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 4:7 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

دل بيطاقت گريه نكن

اين وبلاگ واسه من خيلي با ارزشه و خواهد بود . من نميخواستم كه هيچ وقت ديگه تو اين وبلاگ بنويسم ، فقط ميخواستم اين وبلاگ واسم يك خاطزه باشه ، همين و بس ، الان هم فقط دارم واسه خودم مينويسم نه مثل قبل ها واسم عشق رفتم ، دارم واسه دل خودم مينويسم ، دو سال ميشد كه اينجور احساس پريشوني نداشتم كه الان دارم . دليلشم ديدن يك عكسه كه به طور تصادفي اومد جلو چشمام و همه چي رو خراب كرد .

واقعا نميدونم كه چي ميخوام بنويسم ، واقعا نميدونم كه از چي بنويسم فقط اومد بنويسم ، هنوزم احساساتي دارم كه حتي فكر كردن بهشون باعث ميشه از خودم بدم بياد ،‌ من واقعا نميدونم اينكه ميگن دوري خاطرات رو كمرنگ ميكنه درسته يا نه ، اما اين رو ميدونم كه اگه خاطرات رو كمرنگ كنه هرگز از بين نميبرشون ، من فكر ميكردم بايد اوني رو كه دوستش داري رو هرجوري كه ميشه نگه داريش اما حالا ميفهمم كه سخت در اشتباه بودم و بايد بزاريش بره ، دوري عشق هايه كوچيك رو از بين ميبره اما به عشق هايه بزرگ عظمت ميده ، من خودم بدترين اشتباهي كه تو زندگيم كردم اين بود كه تو اون زمان تو اون سن عاشق شدم ، عشق واسه خود من بهترين احساس بود به جرات بهترين روزهايه زندگيم همون روزها بود اما ميگم نبايد عاشق ميشدم ، من خودم رو نشناخته بودم و پا گذاشتم تو دنيايي كه هيچي ازش نميدونستم ، از بي رحمياش ، سنگدل بودناش،نامردياش، بيوفايي هايه دنيايي كه بهش وارد شدم هيچي نميدونستم و تجربه اي هم نداشتم ، بهم تو اون دوران خيلي ذريه روحي و حتي جسمي وارد كرد ، اما با همه بدياش تجربه تلخي شد كه الان تو تك تك سلول هايه بدنم ، تو خونمم هنوز جاريه ... و يك چيزه ديگه ميخوام به خودت بگم فريده """" اين رو مطمينم ، از ته قلبم بهش ايمان دارم و ميدونم كه هيچ كس ، هيچ كسي كه بياد تو زندگيت نميتونه مثل من عاشق باشه و دوست داشته باشه ، و بخوادت ، اگه برگردم به 4 سال پيش اون زمان كه فهميدم دوست دارم هيچ وقت نميزاشتم كار به اينجا بكشه كه من بخوام كسي رو دوست داشته باشم كه چيزي از دوست داشتن نميدونه ، برام مهم نيست كه اگه اين نوشته ها رو اگه زماني خوندي چي فكر ميكني در مورد من اما وقتي ميبينم ، ميفهمم كه هنوزم دوست دارم بخدا از خودم بيزار ميشم ، متنفر ميشم كه چراااااااا من دوست دارم هنوزم  ، ميخوامت با همه بد كردنات ... ، من گير كردم ، به هيچ كس نميتونم بگم كه دوست دارم ، چون فكر ميكنن ديوونم كه دوست دارم ، فريده به عزيزترين كسم ديگه نميخوام تورو دوست داشته باشم چون ميدونم تو دلت از سنگه ، اره دلت از سنگه ،و هيچ احساسي نداري ، يا اينكه من نتوستم كارهات رو درك كنم ، نميدونم كسي ميتونه اين احساساته من رو درك كنه يا نه ، ميتونه بفهمه اون زجري رو كه داره از درون ميپاشونه من رو يا نه ، احساساتي تو درونم داره ميسوزونه من رو كه واقعا بخدا نميدونم چجوري اونها رو به زبون بيارم ، من واقعا خيلي خيلي خيلي خستم ، ميخوام از همه اين احساسات يكطرفه و پوچ رها بشم ، از اينكه كسي رو دوست داشته باشم كه نميتونه درك كنه عشق رو ، دوست داشتن رو و فقط به خاطر راحتي خودش گذاشت و رفت خسته شدم  """"

نميدونم كه بازم پيش مياد كه تو اين وبلاگ بنويسم يا نه ،‌ با اين كه خيلي حرف دارم كه تو دلم جمع شده اما جاشون اينجا نيست شايد تو خلوت خودم ...

من يه اهنگي رو خيلي دوستش دارم خيلي زياد دلم نيومد كه متنش رو ننويسم اينجا

دل بيطاقت گريه نكن ميدوني اون نمياد تو ديگه رفتي از ياد حالا اون يار ديگه داره اشكات فايده نداره باتو كاري نداره . هر چي كه بين من و اون بود از جنس گناه شد اون دنيا هم تبــــــاه شد . خونه اي كه با خون ِدلُ و ديده بناه كردم تو سرم يك شـــــــــــــــــــب خراب شد . همه كس آي عشقم كجايي مثل ابر بهارون اشكام داره ميريزه . بيا با اون صدايه نازت بازم اسمم صدا كن آغوشت رو رها كن . اگه بعد از بيوفاييت هنوزم عاشق نبودم اره نفرينت ميكردم . چه كنم اتيشه عشقت تارم رو خاكستر كرد . عزيزم دورت بگردم . اگه با چشمايه پراشكم روبهرو بشي زودي ميفهمي كه چقدر عاشق بودمُ واسه نگاه تو مردم خيلي بي رحمي . بايد از اول ميدونستم دلت واسه من جايي نداره . باشم يا نباشم پيش تو عزيزم فرقي نداره . رفتيو تو گذاشتيم تنهام . گريه يار اشنا با چشمام هم صدا شد
خنده خشكيد رو لبهام

اين اهنگ از سهراب اسدي هست به نام دل بي طاقت پيشنهاد ميكنم كه شما هم دانلود كنين البته اگه دپرس نميشين

میدونی یا نه؟توبگو.تو بهم جواب بده.آخه چرا؟چرا هروقت قسمت مامیشه،نمیشه؟چی؟چی گفتی؟تازگی ها صداتو بهتر میشنوم...نه!دارم اشتباه میکنم.چی فک میکردم من؟تو بگو خدا.چی؟تقصیر ماست؟نه!مگه ما......بذا بگم خدا.من خیلی نگفته دارم.خیلی.....به نظر تو خدا بخشید مون؟ نه نه!ما که گناهی نداریم.میگم خدا مارو بهم بخشید یا نه؟تو بگو.باشه ؟قول؟دلم تنگه.گرفته.آره از همه گرفته.ثانیه ها نامردی کردن.من باهاشون صحبت کرده بودم. قرارمون این نبود آخه.به من قول داده بودن ما رو جاهای بد نبرن.همه انقد نامردن؟؟؟.نه!ایندفعه همه شوخیشون گرفته.حتی تو!ولی باشه.توهم بامن شوخی کن. این یکی هم رو همه.باشه؟قول؟زندگی یه کم رام شده.کمتر شیطونی میکنه.لجبازیم اثر داشت.ولی من با تو لج نمیکنم . خیالت راحت باشه.تو منو ببخش اگه این کارو کردم.باشه؟مثه همیشه بگو باشه،قول.باشه؟توهممیشنوی؟هیسسسسسسسسسسسسسسس.ببین،همه دنیا رو ساکت کردم تا تو بهتر بشنوی.شنیدی یا نه؟عیب نداره.من برات تعریف میکنم.یه کم بیا نزدیکتر،دستمو بگیر،دوباره خوب گوش کن.شنیدی؟بازم نه؟این صدای تاپ تاپ قلب منه.قول میدی دفعه بعدی بیای نزدیکتر؟حتما میشنوی.مثه همیشه بگو باشه،قول.باشه؟نه.نه دیگه نمیتونم.دیگه نمیشه.همه چیز فرق داره.اگه من شرقم بقیه غربن.همیشه مخالفن. تو کمکم کن.کمکم میکنی؟دارم اینجا غرق میشم.گفته بودم شنا یاد ندارم؟بیا.توبیا نجاتم بده.نه،اصلا بیا شنا یادم بده.تو که قهرمان بودی،نبودی؟.نه خدایا نمیخوام.یه بار دیگه نه.بگو.بگو منو برای خودم میخوای.بغلم کن.زندگی رو رها کردم.یه کم دست کجی میکرد.میخواست تورو ازم بگیره.ولی من نذاشتم.بغلم کن وتوی گوشم زمزمه کن. تو هم بگو.منم نیاز دارم.راستی!زمان و یادمون رفت. اون اذیتم میکنه.یادته؟یادته گفتی هرکس و که اذیتم کنه میکشی؟ ولی زمان روکه نمیشه؟بیافککنیم (تیک،تاک،تیک،تاک.............)آهان!فهمیدم.ایندفعه تو بگو چیکار کنیم.باشه؟قول؟مثه همیشه بگو قول.

حس بدیه وقتی خودت سنگ صبور همه باشی و همه سنگ صبور هیچ کس!.میفهمی؟می فهمی شدم سنگ صبور همه؟خودم خواستم.پس چرا این همه نارو؟توبگو،مگه تو تکیه گاهم نیستی؟ تمام غصه ها منودوره کردن.ولی تو کمکم کن تا دورشون بزنم.باشه؟قول؟چی؟زندگی چیکار کرد؟صدامو میشنوی؟وای!بازم صدات بین خطوط قلب آدما گم شد.تو بهشون میگی؟می گی که دلشون وکمتر اشغال کنن؟باشه؟قول؟ واسه زندگی و زمان شدم موش آزمایشگاهی.باشه.من به همین هم راضیم.حتی اگه موش  آزمایشگاه زندگی تو باشم.پس منو تا میخوای آزمایش کن.باشه؟قول؟ زندگیمون شده بازیه حکم.نه!شاید  ماروپله.آره ماروپله شده.به یه جایی که میرسیم نیشمون میزنن.یادته؟یادته گفتم زندگی بازیش گرفته؟بفرما،تحویل بگیر!.به نظرتو برنده ماییم یا اون؟ نه نمیذارم تورو کسی اذیت کنه.حتی زندگی خودم.شده فدات بشم تا نیش نخوری اینکارو می کنم.  میخوای امتحان کنیم؟فقط کافیه بگی آره.هر وقت داشتی از زندگیم نیش میخوردی نابودم کن.باشه؟قول؟ بازی ماروپله رو دوست ندارم.تورو ازمن دور میکنه.میای بریم چرخ و فلک؟آره این بهتره. میپرسی چرا؟آره؟چون اینطوری همیشه کنارتم،چه تو سقوط چه تو صعود.زندگی هم سرکار میذاریم ،تابیاد  اذیت کنه ما رفتیم بالا.مثه همیشه بگو باشه،قول.باشه؟؟

 

ازطرف:خودت میدونی.................

[ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 8:20 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

تمام ، نا تمام ، من پر

366 روز پيش يك شنبه بود هوا باروني و سرد بود ، ساعت 12:45 دقيقه تو از كلاس تعطيل شدي و من مثل هميشه به اين فكر بودم كه هر چي زودتر بعد از كلاست ببينمش و براي لحظاتي با هم باشيــــــــم اما اونروز نيومدي و من خيلي دل واپس شده بودم ، تا بعد از ظهرش كه اومدي رو خظ و ماجراهايه شومه زندگيم شروع به ورق خوردن كردن ، هنوز متن هايي كه به هم داريم رو همشون رو دارم ،‌ همه ي مكالماتمون رو ، فرداي اون روز اومدي پاساژ و شروع شد نا مهروبنيات ، شروع شد بي مهريات ، شروع شد ... حالا از اون روز ها ها داره يك سال ميگذره ، يادمه 1يش خودم ميگفتم وااااااااي اگه من حتي يه روز فريدم رو نبينم ديوونه ميشم چه برسه مثلا يك سال از هم ديگه دور باشيم ،‌فكر كردن به اين موضوع داغونم ميكرد ، نميدونم تا حالا عاشق شدي كه بفهمي من چي ميگم يا نه 

پارسال این روز ها واسم پر بود از خاطرات شیرینی که برای من تو این روز ها به معنای تمام زندگیم هسته . من و تو با هم بودیم . بعد از کلاس هر روز میدیدمت و چقدر با بودنت در کنارم شاد بودم . اما نمیدونم تو از درون چه احساساتی داشتی . یک شخص رو در نظر بگیر . اون شخص برای تو مثل زندگی میمونه . مثل روحت میمونه که اگه نباشه تو فقط یک جسم سرد و بیروح میمونی . حالا اگه اون شخص یا هر چیزی که بودنش به تو ارامش میده رو ازت بگیرن چه احساسی بهت دست میده . بعد رفتن تو من این احساساسات رو داشتم . البته تو که برات بودنم ارزشی نداشت . یه روزی به روزگاری همه ی عشق من این بود بشم همونی که تو میخوای اما فرصتم ندادی . یه روز میشه تنها بمونی . اون وقته قدرم رو بدونی . اما اون روز خیلی دیره کاش میشد این رو بدونی . بدون هیچ کی نمیتونی مثل من عاشقت بمونه .

دیگه واقعا خداحافظ . تا حالا برای اینکه برگردی امیدی داشتم . اما تو این 365 روزی که میگذره ازت هیچ خبری نشد . اره من هنوزم امیدی داشتم . پیش خودم میگفتم حتما فريده این وب رو باز میکنه و احساساساته من رو  ميخونه ، میبینه ،  و میفهمه من کینه ای نیستم . فریده تو باورم نداشتی . احساساساتم رو قبول نکردی . ترکم کردی و شکستیم . فریده من تو رو خواستمت . پرستیدمت . شکستم . من رو حلالم کن . من احساساتم تمامشون چيزي به جز حقيقت نبــــــــــــــــــــــود. دوست داشتنم واقعی بود . خواستنم حقیقت بود . اما میگم تو باورم نداشتی . من خیلی تغییر کردم . چه از لحاظ ظاهر چه از لحاظ روحی .  باعث شدی بشم یه احسان دیگه . دیگه اون احسان احساساتی سابق نیستم ، ديگه اون احساني نيستم كه همه جا به همه كس احساساتش رو ميگفت ، ديگه اون احساني نيستم كه قلبش صاف و صادق بود ،‌ ديگه اون احساني نيستم كه پر بود ار عشق و محبت ، ديگه اون احساني نيستم كه شب و روزش رو به عشق و دنيايه به تو رسيدن سپري ميكرد ، اره ،‌ ديگه من اون احسان يك سال پيش نيستم ، الان يك سال ميشه كه تمام احساساتم مردن ، نيست و نابود شدن ، يك سال ميشه كه حلقه اي كه بهم دادي رو گذاشتم كنار ، ديگه موهام رو اونطور كه تو دوست داشتي درست نميكنم ، ديگه اون طور كه تو دوست داشتي لباس نميپوشـــــــم ،‌ ديگه شب ها وقتي كه ميخوام بخوابــــم به تو فكر نميكنم ، ديگه شب هام رو به ياد تو سپري نميكنم ، اما هنوزم دلتنگم از عشقت . تو ثابت كردي كه پوچه تمام حرف هات ، تو هميشه به شك بودي كه من رو دوست داري يا نه ، اما من هرگز بهت شك نكردم و بهت وفادار موندم ، ديگه رفتم از خيالت ،‌ ديگه نيا دنباله اين دل ساده ،...

 تيك تيك اون ثانيه ها نميدوني براي من با چه عذابي گذشت ،‌نميتوني درك كني وسعت اين عذاب ها رو ، تا اين احساساته كشنده سر ادم نياد نميتونه ادم درك كنه ،‌ فريده ديگه ميخوام بزارم برم ، ديگه واقعا خسته شدم ،‌حسابـــــــــــــي كم اوردم ، ديگه كشش ندارم ، يادته بهت گفتم اگه من رو دوست نداري ، اگه بذاري بري ديگه هيچوقت من رو نميبيني ،‌ حالا هم همون طور شد ، من  رو قولم وفادار موندم ، من عمل كردم به حرفم ، سعي كردم تو اين يك سال كه از رفتنت ميگذره باهات رو به رو نشـــــــــم اما تو خرداد ماه يك بار ديدمت خودت خوب ميدوني مكانش كجا بود .

به هر حال من وفادار موندم بهت نتيجش رو هم ديدم ، كار درست رو تو كردي كه پشت كردي به همه چيز و بيخيال من شدي ، الانم داري حالت رو ميكني ، زندگيت رو ميكني و ... ، اگه از بدي اي از جانب من ديدي من رو حلالم كن ، تو مدتي كه باهات بودم هميشه ي خدا سعي كردم هميشه شادت كنم از خودم به خاطرت هميشه گذشتم تا تورو شاد ببينم ، ميخوام اگه بدي اي از من ديدي ببخشيم ،‌ ديگه فكر نميكنم حرفي واسه گفتن بين من و تو مونده باشه ، پس براي هميشه با اين وبلاگ كه پره از خاطرات تلح و شيرينه من و تو بود خداحافظي ميكنيم

[ پنجشنبه هفتم آبان 1388 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

نقطه جین ها رو از من نگیر که این نقطه چین ها نقطه چین

یادته هر روز با هم بودیم . بعد از اینکه از مدرسه تعطیل میشدی میومدی پیشم . مثل امروز بود که اومده بودی پایین من حالم اصلا خوب نبود بعد ار ظهر همین روز میخواستم برم تهران و اخرین خداحافظیم رو ازت کردم ، همون روز دقیق یادمه که دلشوره ی عجیبی داشتم ، انگار که همین دیروز بود به خدا قشنگ همه چيز رو ثانيش به ثانيش یادمه . همون روز وقتی که ازت خداحافظی کردم بهم الهام شده بود که اخرین وداعه ، من و تو هر روز با هم بودیم تمام زندگیم تو بودی ، تمام عشق و امیده من تو بودی . خودتم خوب میدونی که من چقدر دوست داشتم ، چقدر عاشقت بودم ، چقدر دوست داشتم که تو فقط ماله من بشی ، فقطه فقط مال من ، اما همه چیز به بدترین شکل ممکن از طرف تو تموم شد ، خیلی بد هم تموم شد خیلی بد فریده ، باورم نمیشه داره حدود یک سال از اون روز هایه شوم و تلخ که برای من هم یک ثانیش یک روز میگذشت میگذره . امید وارم که تو شاد باشی و عذاب وجدان نداشته باشی ، کم کم دارم میفهمم ، داره باورم ميشه که عشقی که تو به من داشتی به قول خودت فقط یه هوس بود ، از خدا میخواستم برای من و تو راهی واسه ی بازگشت میذاشت اما تو همه چی رو از بین بردی .

نمیدونم الان در چه وضعیتی هستی . روز هات چطور دارن میگذرن ، اما این رو میدونم که یه کسی دیگه جایه من رو تو قلبت پر کرده ، نمیدونم که هنوزم همون فریده ی بازیگوشی که من عاشقش بودم هستی ، همون فریده ای که شاد بود ، همش براي من ميخنديد و بهم ميگفت احســــــــآن بخند ديگه ، همون فریده ای که من دیوونه وار دیوونه و عاشقش بودم . همون فریده ای که همه جا که میرفت عشق و مهبت رو با خودش میبرد . همون فريده اي كه تنها دلخوشيم اين بود ببينمش و براي اون زندگي كنم ، همون فريده اي كه ... مثل پارسال سه روز دیگه که بیاد جهنم زندگیه من شروع به شعله ور شدن کرد . جهنمی که من خودم باعث و بانیش بودم ... جهنمی که به خاطره عشقم علاقم به تو تاوانش رو دارم هنوزم ميدم ، اما اگه بازم میشد به همون روز ها بر میگشتم باز هم تورو واسه خودم میکردم حتی برای لحظه ای ، من که از عاشق شدن خیری بهم نرسید اما امید وارم که بودنم در اون روز هایی که که با من بودی برای تو خوب بوده باشه . زندگیه احسان از همون روز ها به کل تغییر کرد ، شدم یک احسانه دیگه ، بعد از اینکه تو رفتی من بدترین روز هایه زندگیم رو گذروندم . وقتی که رفتی با کار هایی که انجام دادی باعث شدی من از زندگی متنفر بشم ، واقعا از زندگی بیزار شدم . از همه چيه اين دنيا متنفر شده بودم ، تمام دوستام ، خوانوادم ، هيچ كس نتونست من رو اروم كنه ، تو من دوست نداشتی و ای کاش زود تر این با من اینطور برخورد میکردی اي اشنایه دیروز و غریبه ی امروز ، نمیدونم چرا هر چی به اون روز ها بیشتر نزدیک میشم احساساته گذشتم دوباره دارن بیدار میشن ، و من این رو اصلا نمیخوام . نمیخوام که دیگه به اون روز ها فکر کنم ، فكر كردن به روز هايي كه تو از پيشم رفتي براي من كشنده و زجر اوره و من اين رو اصلا نميخوام ، خیلی خستم فریده . حسابی دیگه کم اوردم . چاره ای جز وداع با تمام خاطرات تلخ و شیرینی که داشتم ندارم

برات عجيبه كه دارم بارت مينويسم اره ، اره !! درسته براي من هم عجيبه

اميد وارم روزي برسه كه بفهمي دوست داشتم و ...

عزیزم خدا نگهدار تو بورو سفر سلامت ، سرنوشت من هم اینه این واسه من شده عادت ، تو بو رو ولی نگاهت هنوزم تویه نگامه ، "" که همش به من میگفتی "" ، ( عشقت اخرین پناهه )

[ دوشنبه چهارم آبان 1388 ] [ 7:57 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

همه ی عشق من این بود بشم اون که تو میخوای

پارسال این روز ها واسم پر بود از خاطرات شیرینی که برای من تو این روز ها به معنای تمام زندگیم هسته . من و تو با هم بودیم . بعد از کلاس هر روز میدیدمت و چقدر با بودنت در کنارم شاد بودم . اما نمیدونم تو از درون چه احساساتی داشتی . یک شخص رو در نظر بگیر . اون شخص برای تو مثل زندگی میمونه . مثل روحت میمونه که اگه نباشه تو فقط یک جسم سرد و بیروح میمونی . حالا اگه اون شخص یا هر چیزی که بودنش به تو ارامش میده رو ازت بگیرن چه احساسی بهت دست میده . بعد رفتن تو من این احساس رو داشتم . البته تو که برات بودنم ارزشی نداشت . یه روزی به روزگاری همه ی عشق من این بود بشم همونی که تو میخوای اما فرصتم ندادی . یه روز میشه تنها بمونی . اون وقته قدرم رو بدونی . اما اون روز خیلی دیره کاش میشد این رو بدونی . بدون هیچ کی نمیتونی مثل من عاشقت بمونه .

[ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

[ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ] [ 7:12 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

خدا نگهدارت

پنج روز پيش تولدت بود ، ببخش كه از اين زود تر نتونستم تولدت رو بهت تبريك بگم ، اخه خودت خوب ميدوني چي شده ،‌حتما مامان و بابات بهت گفتن پسر خالم فت كرد ، گفتن بهت پسر خاله ي گل من از پيش من رفت ، ‌راستش دلــــــــــــــــــم خيلي خيلي گرفته الانم كلاس دارم اما حال رفتنش رو ندارم ،‌ من ديوونم مگنه ، بخدا خودم احساس ميكنم كه ديوونه شدم ، دارم واسه خودم ، ‌براي تو مينوسم ،‌ داره يك سال ميگذره از رفتنت ،‌ اما من هنوزم به تو فكر ميكنم ، از اون روزي كه رفتي زندگيه من به كل تغيير كردش ،‌ اين مدت اتفاقاته خيلي خيلي تلخش براي من به وجود اومد .

ميدونم كه تو ديگه مال من هيچ وقت نخواهي بود و من هيچ حقي ندارم ، اما برات ارزويه خوشبختي ميكنم ، من خيلي وقته سپردمت دسته خدا ، خودم رو هم سپردم دست خودش ، ‌براي ايندم دارم تلاش ميكنم ، اما ميگم خدايـــــــــــــااا هرچي به صلاح منه ، همون رو رقم بزن برام ، فريده من واقعا دوستت داشتم ، هنوزم دارم ، با اينكه مدت ها داره ميگذره اما ميخوام بدوني عشق و احساسم به تو واقعي بود ، از همون اولين نگاه تا اخرين وداع

[ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ] [ 11:9 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

دله ساده

گاهي نداشتن دل  ، بهتر از داشتن دله

[ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ] [ 1:49 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

سلام پسر خاله ی عزیزم


از وقتی که رفتی نمی دونی به همه چی میگذره  همه دلتنگتن همه دلشون برات تنگ شده و دوست دارن صداتو بشنون مامانت آرزوهاش برباد رفته و بابات کمرش شکست و آرمان برادر بزرگ نداره. عمه ها و خاله هات خیلی گریه کردن وخودشونو زدن . دوستات از راه دور اومدن ببیننت .مامانت دیشب برات لالایی می خوند و همه واست بخدا خون گریه میکردن ، بابات نایی برای حرف زدن نداره . یادته دو هفته پیش وقتی شمال بودیم بهم گفتی احسان روزی میرسه که من و تو با زن و بچه مون میایم شمال و یاد ابن روز ها میافتیم بهت گفتم ایشا الله اون رو هم میرسه ، اما عمرت انقدری نبود که به عنوان پسر خالت بیام عروسیت و لباس دامادی و تو تنت ببینم . یادته گفتی باید زنی بگیری که رو حرفت حرف نزنه ولی نشد از خدا میخوام یه فرشته با مشخصاتی که می خوای برات بفرسته که باهاش زندگی کنی . کاش عمرت انقدری بود که همه کسانی که دوستت دارن دامادیتو می دیدن و لذت می بردن . اگر از ما ناراحتی دیدی حلال کن . می دونم دوست نداشتی از این دنیا و کسانی که دوستشون داشتی دل بکنی ولی نشد. می دونم خیلی هدفا داشتی ولی نشد. تو خوب بودی و بدون خدا کسانی که خوبن و می بره. به خدا بگو همونطور که ناخواسته بردت همونطورم به مامانت و بابات و بقیه کسانی که هلاکتن صبر بده. الهی بمیرم برای جوونیت و بمیرم برای آرزوهات که نشدنیه. بمیرم برای دل مادرت که تا آخر عمر یه داغی روی جیگرشه ، تو نمیدونی که با ما ها چه کردی ، امید بخدا خیلی حیف بودی ، میدونم مثل تمام جوون هایه هم سن و سال خودمون هزار تا ارزو داشتی اما همشون بر باد رفتن ، " بدون خیلی خیلی دوستت دارم و تا زمانی که زنده هستم از یاد و خاطرات ما بیرون نمیری ، تو جوون از این دنیا رفتی و تا ابد جوون هم خواهی موند

برامون دعا کن .

"سمته راستیه پسر خالم " امیده " و سمته چپیه منم "

این عکس واسه دو هفته پیشه

پسر خالت احسان 

فاتحه صلوات

 

[ چهارشنبه هشتم مهر 1388 ] [ 1:42 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

پسر خاله ی گلم " امید " تنهامون گذاشت

پنج روز پیش یعنی ۰۴/۰۷/۸۸ پسر خاله ی گل من برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت . پسر خاله ی مهربونم ما رو تنها گذاشت و رفت . تازه ۲۳ سالش بود . اما ... سکته ی قلبی زد و ترکمون کرد . من و امید از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم . تمام خاطرات بچه گیم رو با امید بودم . قلبم شکست . داغون شدم . فردا هفتمشه اما من هنوز باور ندارم که رفته . هنوزم باورم نمیشه که دیگه تو جمع ما ها نیسته . از همه ی شما میخوام واسش دعا کنین که تو اون دنیا عاقبت بخیر بشه و اینکه خداوند به پدر و مادش صبر بده . داغ اولاد خیلی خیلی سخته . خالم از بین رفت . شوهر خالم واقعا کمرش شکست . ۲۳ سال بچه ات رو با خون و دل بزرگش کن . بفرستش سربازی . واسه اون بورو کار کن . براش یه دختر خوب پیدا کن . هزار تا نقشه جور وا جور واسه خوشبختیش بکش . اما یکدفعه ... صبح تا شب شده کارم اشک ریختن

 

[ چهارشنبه هشتم مهر 1388 ] [ 1:17 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

عاشق

عاشقت بودم و از عاشقی . جز غمت هیچی نمونده برام

[ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]

لیاقت

از اینکه دوستت داشته باشم خسته شدم . از اینکه به یاد کسی باشم که از عشق هیچ چیزی نمیفهمه خسته شدم . حالا حالا ها مونده که بفهمی من چفدر خواهان تو بودم اما تو فدر ندونستی

هر کسی لایق اون چیزی هست که لیاقت اون رو داشته باشه

 

 

تو گمون کردی که بری خاطره هاتم میمیرن . روزایه رفته همش رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم نمیتونم تورو همیشه از یاد ببرم

[ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ] [ 6:21 بعد از ظهر ] [ عشق پوسیده ] [ ]